گنج

شمارهٔ ۱۰۵ - فلسفه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: از۱۴ بیت
نخودی گفت لوبیائی راکز چه من گردم این چنین، تو دراز
گفت، ما هر دو را بباید پختچاره‌ای نیست، با زمانه بساز
رمز خلقت، بما نگفت کسیاین حقیقت، مپرس ز اهل مجاز
کس، بدین رزمگه ندارد راهکس، درین پرده نیست محرم راز
بدرازی و گردی من و توننهد قدر، چرخ شعبده‌باز
هر دو، روزی در اوفتیم بدیگهر دو گردیم جفت سوز و گداز
نتوان بود با فلک گستاخنتوان کرد بهر گیتی ناز
سوی مخزن رویم زین مطبخسر این کیسه، گردد آخر باز
برویم از میان و دم نزنیمبخروشیم، لیک بی آواز
این چه خامی است، چون در آخر کارآتش آمد من و تو را دمساز
گرچه در زحمتیم، باز خوشیمکه بما نیز، خلق راست نیاز
دهر، بر کار کس نپردازدهم تو، بر کار خویشتن پرداز
چون تن و پیرهن نخواهد ماندچه پلاس و چه جامهٔ ممتاز
ما کز انجام کار بی‌خبریمچه توانیم گفتن از آغاز