شمارهٔ ۱۰۵ - فلسفه
نخودی گفت لوبیائی راکز چه من گردم این چنین، تو دراز
گفت، ما هر دو را بباید پختچارهای نیست، با زمانه بساز
رمز خلقت، بما نگفت کسیاین حقیقت، مپرس ز اهل مجاز
کس، بدین رزمگه ندارد راهکس، درین پرده نیست محرم راز
بدرازی و گردی من و توننهد قدر، چرخ شعبدهباز
هر دو، روزی در اوفتیم بدیگهر دو گردیم جفت سوز و گداز
نتوان بود با فلک گستاخنتوان کرد بهر گیتی ناز
سوی مخزن رویم زین مطبخسر این کیسه، گردد آخر باز
برویم از میان و دم نزنیمبخروشیم، لیک بی آواز
این چه خامی است، چون در آخر کارآتش آمد من و تو را دمساز
گرچه در زحمتیم، باز خوشیمکه بما نیز، خلق راست نیاز
دهر، بر کار کس نپردازدهم تو، بر کار خویشتن پرداز
چون تن و پیرهن نخواهد ماندچه پلاس و چه جامهٔ ممتاز
ما کز انجام کار بیخبریمچه توانیم گفتن از آغاز