شمارهٔ ۱۰ - آشیان ویران
از ساحت پاک آشیانیمرغی بپرید سوی گلزار
در فکرت توشی و توانیافتاد بسی و جست بسیار
رفت از چمنی به بوستانیبر هر گل و میوه سود منقار
تا خفت ز خستگی زمانییغماگر دهر گشت بیدار
تیری بجهید از کمانیچون برق جهان ز ابر آذار
گردید نژند خاطری شاد
چون بال و پرش تپید در خوناز یاد برون شدش پریدن
افتاد ز گیرودار گردوننومید ز آشیان رسیدن
از پر سر خویش کرد بیروننالید ز درد سر کشیدن
دانست که نیست دشت و هامونشایستهٔ فارغ آرمیدن
شد چهرهٔ زندگی دگرگوندر دیده نماند تاب دیدن
مانا که دل از تپیدن افتاد
مجروح ز رنج زندگی رستاز قلب بریده گشت شریان
آن بال و پر لطیف بشکستوان سینهٔ خرد خست پیکان
صیاد سیه دل از کمین جستتا صید ضعیف گشت بیجان
در پهلوی آن فتاده بنشستآلوده بخون مرغ دامان
بنهاد به پشتواره و بستآمد سوی خانه شامگاهان
وان صید بدست کودکان داد
چون صبح دمید، مرغکی خردافتاد ز آشیانه در جر
چون دانه نیافت، خون دل خوردتقدیر، پرش بکند یکسر
شاهین حوادثش فرو بردنشنید حدیث مهر مادر
دور فلکش بهیچ نشمردنفکند کسیش سایه بر سر
نادیده سپهر زندگی، مردپرواز نکرده، سوختش پر
رفت آن هوس و امید بر باد
آمد شب و تیره گشت لانهوان رفته نیامد از سفر باز
کوشید فسونگر زمانهکاز پرده برون نیفتد این راز
طفلان بخیال آب و دانهخفتند و نخاست دیگر آواز
از بامک آن بلند خانهکس روز امل نکرد پرواز
یکباره برفت از میانهآن شادی و شوق و نعمت و ناز
زان گمشدگان نکرد کس یاد
آن مسکن خرد پاک ایمنخالی و خراب ماند فرجام
افتاد گلش ز سقف و روزنخار و خسکش بریخت از بام
آرامگهی نه بهر خفتنبامی نه برای سیر و آرام
بر باد شد آن بنای روشننابود شد آن نشانه و نام
از گردش روزگار توسنوز بدسری سپهر و اجرام
دیگر نشد آن خرابی آباد
شد ساقی چرخ پیر خرسندپر دید ز خون چو ساغری را
دستی سر راه دامی افکندپیچاند به رشتهای سری را
جمعیت ایمنی پراکندشیرازه درید دفتری را
با تیشهٔ ظلم ریشهای کندبر بست ز فتنهای دری را
خون ریخت بکام کودکی چندبرچید بساط مادری را
فرزند مگر نداشت صیاد؟