قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹
تا ببازار جهان سوداگریمگاه سود و گه زیان می آوریم
گر نکو بازارگانیم از چه رویهرگز این سود و زیانرا نشمریم
جان زبون گشته است و در بند تنیمعقل فرسوده است و در فکر سریم
روح را از ناشتائی میکشیمسفرهها از بهر تن میگستریم
گرچه عقل آئینه کردار ماستما در آن آئینه هرگز ننگریم
گر گرانباریم، جرم چرخ چیستبار کردار بد خود میبریم
چون سیاهی شده بضاعت دهر راما سیه کاریم کانرا میخریم
پند نیکان را نمیداریم گوشاندرین فکرت کازیشان بهتریم
پهلوان اما بکنج خانهایمآتش اما در دل خاکستریم
کاردانان راه دیگر میروندما تبهکاران براه دیگریم
گرگ را نشناختستیم از شباندر چراگاهی که عمری میچریم
بر سپهر معرفت کی بر شویمتا بپر و بال چوبین میپریم
واعظیم اما نه بهر خویشتناز برای دیگران بر منبریم
آگه از عیب عیان خود نهایمپردههای عیب مردم میدریم
سفلگیها میکند نفس زبونما همی این سفله را میپروریم
بشکنیم از جهل و خود را نشکنیمبگذریم از جان و از تن نگذریم
بادهٔ تحقیق چون خواهیم خورد؟ما که مست هر خم و هر ساغریم
چونکه هر برزیگری را حاصلی استحاصل ما چیست گر برزیگریم
چونکه باری گم شدیم اندر رهیبه که بار دیگر آن ره نسپریم
زان پراکندند اوراق کمالتا بکوشش جمله را گرد آوریم
تا بیفشانند بر چینندمانطوطی وقت و زمان را شکریم