گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعقافیه: م۳۵ بیت
نفس گفته‌ست بسی ژاژ و بسی مبهمبه کز این پس کندش نطق خرد ابکم
ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتیروی درهم مکش ار کار تو شد درهم
خشک شد زمزم پاکیزهٔ جان ناگهشستشو کرد هریمن چو درین زمزم
به که از مطبخ وسواس برون آئیمتا که خود را برهانیم ز دود و دم
کاخ مکر است درین کنگره میناچاه مرگ است درین سیرگه خرم
ز بداندیش فلک چند شوی ایمنز ستم پیشه جهان چند کشی استم
تو ندیدی مگر این دانهٔ دانا کشتو ندیدی مگر این دامگه محکم
وارث ملک سلیمان نتوان خواندنهر کسیرا که در انگشت بود خاتم
آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمیتو ازو خیره چه داری طمع مرهم
فلک آنگونه به ناورد دلیر آیدکه نه از زال اثر ماند و نز رستم
نه ببخشود بموسی خلف عمراننه وفا کرد به عیسی پسر مریم
تخت جمشید حکایت کند ار پرسیکه چه آمد به فریدون و چه شد بر جم
ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبربه یکی سور قرین است دو صد ماتم
تو به نی بین که ز هر بند چسان نالدز زبردستی ایام به زیر و بم
داستان گویدت از بابلیان بابلعبرت آموزدت از دیلمیان دیلم
فرصتی را که بدستست، غنیمت دانبهر روزی که گذشتست چه داری غم
زان گل تازه که بشکفت سحرگاهاننه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم
گر صباحیست، مسائی رسدش از پیور بهاریست، خزانی بودش توام
صبحدم اشک به چهر گل از آن بینیکه شبانگه به چمن گریه کند شبنم
اندرین دشت مخوف، ای برهٔ مسکینبیم جانست، چه شد کز رمه کردی رم
مخور ای کودک بی تجربه زین حلواکه شد آمیخته با روغن و شهدش سم
دست و پائی بزن ای غرقه، توانی گرتا مگر باز رهانند تو را زین یم
مشک حیفست که با دوده شود همسرکبک زشتست که با زاغ شود همدم
برو ای فاخته، با مرغ سحر بنشینبرو ای گل، بصف سرو و سمن بردم
ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگیچه شوی بر صفت بید ز بادی خم
خویش و پیوند هنر باش که تا روزینروی از پی نان بر در خال و عم
روح را سیر کن از مائدهٔ حکمتبیکی نان جوین سیر شود اشکم
جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلتبه چه کار آمدت این سفله تن ملحم
خزفست اینکه تو داریش چنو گوهررسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم
مار خود، هم تو خودی، مار چه افسائیبخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدم
ز تو در هر نفسی کاسته میگرددغم خود خور، چه خوری انده بیش و کم
بیم آنست که صراف قضا ناگهزر سرخ تو بگیرد به یکی درهم
کشت یک دانه کسی را ندهد خرمنبذل یک جوز کسی را نکند حاتم
به پری پر، که عقابان نکنندت سربه رهی رو، که بزرگان نکنندت ذم
جان چو کان آمد و دانش گهرش، پرویندل چو خورشید شد و ملک تنش عالم