گنج

بخش ۵۷ - غزل

همانا با منت یاری همین بودفغان و گریه و زاری همین بود
مرا گفتی که: یاری مهربانمزهی! نامهربان، یاری همین بود؟
به دام من در افتادی و حالیبرون جستی و پنداری همین بود
زدی لاف از وفاداری همیشهچه میگویی؟وفاداری همین بود؟
به مهرم یاد میکردی ازین پیشکنون یادم نمی‌اری، همین بود؟
تنم بیمار بود از غم همیشهدوا کردی و بیماری همین بود؟
به دلداری تو با من عهد کردیکنون آن عهد و دلداری همین بود؟