بخش ۵۶ - نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق
زهی! گرد جهان سر گشته از منچنین بی موجبی بر گشته از من
کجا رفت آن که شب خوابت نمیبرد؟ز اشک دیده سیلابت همی برد؟
مرا گفتی که: از عشق تو مستمبه دستان کردن آوردی به دستم
چو دل بردی ز مهرم سیر گشتیجفا کردی، که بر من چیر گشتی
وفا آموختی پیوسته ما راحرامست، ار تو خود دانی وفا را
چرا تخم وفا میکاشتی تو؟چو عزم بیوفایی داشتی تو
به حیلتها به دامم در کشیدیچو پایم بسته دیدی سر کشیدی
ببر کین و مبر پیوند یاریکه میترسم که: خود طاقت نیاری
فراقی کامشبم دل میخراشدمن اول روز دانستم که باشد
دل اندر یار هر جایی که بندد؟و گر بندد به ریش خویش خندد
بداند، هر کرا داننده نامستکه باد آورده را بادی تمامست
بیندیش، ار ز من خواهی بریدنکه در هجرم بلا خواهی کشیدن
چراباید شکست خویش جستن؟بلای خود به دست خویش جستن؟
دلم سیر آمد از مهر آزماییچو میبینم که یار بیوفایی
خود آنروزت که با من عشق نو بوددلت صد جای دیگر در گرو بود
مرا نیز از میان میآزمودیخجل گشتی چو مرد من نبودی
نکردی بعد ازین یکروز یادمچو دانستی که من نیز اوستادم
ز مهرت مهره زان برچیده بودمکه این بازیچه را من دیده بودم
چرا بگذاشتی زینگونه ما را؟کجا رفت آن فغان و سوز؟ یارا