گنج

بخش ۴۹ - نامهٔ هفتم از زبان عاشق به معشوق

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۱ بیت
سبک خیز، ای نسیم نوبهاریچو دیدی حال من، پنهان چه داری؟
بدان سر خیل خوبان بر سلامیبگو: کز خیل مشتاقان غلامی
به صد زاری سلامت می‌رساندنه یکدم، صبح و شامت می‌رساند
زمین بوسیده، می‌گوید به زاریکه: چون خاک زمین گشتم به خواری
بیندیش از فغان سوکوارانبترس از نالهٔ شب زنده‌داران
نمی‌بردم گمان از رویت اینهاغریبست از چنان رویی چنینها
ز روی خوب، بد نیکو نیایدز روی زشت خود نیکو نیاید
مکن در پای هجران پایمالمازین بهتر نظر می‌کن به حالم
تو خوبی، ترک باید کرد زشتیدر دوزخ فرو بند، ای بهشتی
گرفتار توام، غافل چرایی؟چنین بد مهر و سنگین‌دل چرایی؟
بپالود از غمت خون دل مندریغ! آن محنت بی‌حاصل من
به دست خود دل خود کرده‌ام ریشپشیمانی چه سود از کردهٔ خویش؟
نه کس در عاشقی حیران‌تر از مننه کس در عشق سرگردان‌تر از من
ز سودای تو گشت آواره این دلنکردی چارهٔ بیچاره این دل
تو رخ پوشیده‌ای، مهجور از آنمز من فارغ شدی، رنجور از آنم
دریغ! آن هر شبی بیداری منبه بوی پرسشت بیماری من
چه باشد گر دهان دردمندیشود شیرین از آن لبها به قندی؟
من از پیوند این صورت بریدمچو مقصودی که می‌جستم ندیدم
چو نزدیک خودم روزی نخوانیشب خوش باد! من رفتم، تو دانی
برآوردم ز پای این خار و رستمبیفگندم ز دوش این بار و رستم
بسا دردی که از دوری کشیدم!بسا رنجی که از هجر تو دیدم!