بخش ۱۵ - غزل
تومینالی و کس را زان خبر نهوزان زاری ترا خود درد سر نه
دل اندر مهر من بستی و آنگاهز من حاصل به جز خون جگر نه
مرا زلفی چو زنجیرست و از توکسی در عاشقی دیوانه تر نه
سخن بسیار میدانی وزین سالسخنها در دل من کارگر نه
مرا جز عشقبازی مصلحتهاستترا جز عاشقی کار دگر نه
طلب گار و ترا چیزی نه بر جایخریدار و ترا در کیسه زر نه
بدین سرمایه عاشق چون توان شد؟به ترک عشق میگویی و گر نه