بخش ۱۴ - نامهٔ دوم از زبان عاشق به معشوق
تو ای مهجور سر گردان، کدامی؟کسی نامت نمیداند، چه نامی؟
چه مرغی وز کجایی؟ چیست حالت؟که در دام بلا پیچید بالت
چه مینالی ز دل با دل؟ چه کردیز ره چون گم شدی، منزل چه کردی؟
ز خیل کیستی؟ راهت نه اینستاز آن سو رو، که خرگاهت نه اینست
سر خود گیر، کین گردن بلندستتو کوتاهی و سرو من بلندست
منه پای دل اندر بند خوبانچه میگردی به گرد قند خوبان؟
ترا زین سرو باری برنیایدوزین در هیچ کاری برنیاید
گرفتم خود به من پیوندی آخرچه طرف از لعل من بربندی آخر؟
مکن با زلف پستم ترکتازیکه این هندوست، میرنجد به بازی
به اشک آلوده کردی آستین رابسی زحمت کشیدی راستین را
ترا خود هفتهای شد عشق ساقیهنوز از هفتهای شش روز باقی
طمع در لعل شیرین چون نبندی؟که فرهادی و خیلی کوه کندی
تو پنداری ز دست غصه رستیکه نام عاشقی بر خویش بستی
به پای خود چه مییی درین دام؟مکن زاری، بکن دندان ازین کام
مرا نا دیده عشقت بر کجا بود؟وگر دیدی نمیدار ترا سود
در آتش نعلها بسیار دارمبه افسون تو مشکل سر درآرم
مپیچ اندر سر زلفم، که گازستازو بگذر، که کار او درازست
تو شب بیدار و من تا روز نایمشب از اندوه من تا روز دایم