گنج

بخش ۷۹ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۵ بیت
آن شیندی که شاه کیخسروچون ز معنی بیافت ملکی نو
کار این تخت چون ز دست بداد؟نیستی جست و هر چه هست بداد؟
در پی شاه هر کسی بشتافتپر بگشتند و کس نشانه نیافت
پادشاهی بدان تواناییبا چنان علم و عقل و دانایی
نیست بازی که هم به کاری رفتکه ز تختی چنان بغاری رفت
تا کسی بر گهر نیابد دستنتواند کبود مهره شکست
آن کسانی که در هنر کوشندخویش را از نظر چنان پوشند
راه معنی باسب و زین نروندجز به دل در طریق دین نروند
تا به هر رشته‌ای در آویزیکی ازین چاه بر زبر خیزی؟
چند در بند فربهی باشی؟پر مشو کز هنر تهی باشی
این گروه مغفل ساهینتوانند با تو همراهی
دست آزاده‌ای به چنگ آورروی در روی نام و ننگ آور
کو برون آورد ز غرقابتبرگشاید دو دیده از خوابت
چون ازین خانه میروی به درستبه طلب راه را رفیقی چست
تا بگوید، چو بازپرسی راستکندرین راه منزل تو کجاست؟
این رباطیست پر ز حجره و رختاز پس و پیش چند منزل سخت
اولش مهد و آخرش تابوتدر میان جستجوی خرقه و قوت
چون بزایی، اگر ندانی مردکی ازین عرصه گو توانی برد؟
خواه اطلس بپوش و خواهی دلقبا خدا باش در میانهٔ خلق
بیحضوری مباش و بی‌شوقیتا بیابی ز جام ما ذوقی
هر کرا نفس شد پراگندهروح قدسیش کی شود زنده؟
بگذر از ریش و سبلت و بینیکه تو این نیستی که می‌بینی
گرد هر در مگرد چون گولاندرج شو در حساب مقبولان
گر چه کارت به جای خود نبودهیچ فارغ مشو، که بد نبود
سرت آغاز اگر کند جستننتوان نیز پای را بستن