گنج

بخش ۷۷ - در بی‌وفایی جهان و خرسندی به حکم قضا

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۴ بیت
حال و کار جهان خیالاتستنظری کن که: این چه حالاتست؟
هر چه هست اندرین جهان خرابنقش او باژگونه بینی از آب
تو هم اینها در آب می‌بینییا خود این‌ها به خواب میبینی
ماتمت سور باشد اندر خوابگریه شادی و خنده غم، دریاب
زنگی است آنکه گفته‌ای چینیزانکه او را بخواب می‌بینی
رخ زنگی مبین، ببین دل اودر جهان هر کسی و حاصل او
دل زنگی که او ندارد رنگبه زر و می که تیره باشد و تنگ
به سپید و سیاه غره مباشروشنش دار روی و می‌بین فاش
تا چنین زنده‌ای تو در خوابیچون بمیری تمام دریابی
هر که پیش از اجل تواند مردبه چنین راز ره تواند برد
هر چه را نیست بر خرد بنیادپیش داننده باد باشد، باد
گر تو جانی، غذای جان میجویور تنی آش و آب و نان میجوی
پرخوری زین شراب، مست آییخفته و بی‌خبر به دست آیی
آنکه آمد ز راه عقل بدرخوردن گاو کرد و خفتن خر
دست او هر دو روز بر شاخیمار او هر دمی به سوراخی
روغنش در چراغ کم گرددپشتش از بار خرزه خم گردد
هر دمی دلبری همی گیردتا که از دردشان فرو میرد
مرگ ازین نوع زندگانی بهنام این قوم خود ندانی به
چه وفا خیزدت ز یار جلب؟یاری از روشنان چرخ طلب
حاصل از یار نیست جز تیزیوز جلب جز خرابه دهلیزی
مرد کناس مستراح شدهعرض و مال و زرش مباح شده
عقل را روی در کمالی هستبجزین خورد و خفت حالی هست
تا زبان تو این و فعل آنستروی این راز بر تو پنهانست
چون که شهوت شود هم آوازتسر به سوی غضب کشد بازت
برفروزد غضب روانت راببرد خشم حلق جانت را
غضبت روی دل سیاه کندشهوتت مغز جان تباه کند
غضب و شهوت از میان بردارکام خویش از عروس جان بردار
نطفه‌ای را که پشتوارهٔ تسترایگانش مده،که پارهٔ تست
این چنین نطفه را تو برخیزیزود اندر مشیمه‌ای ریزی
بود اندر مشیمه یک چندیبه در آید ستوده فرزندی
چند روزی به ناز دارندشز آتش و آب باز دارندش
پس از آن همچو سرو بالندهنوجوانی شود سگالنده
آتش شهوتش بلند شودبه زن و بچه پای بند شود
سر و ریشی دروغ بترازدمن و مایی ز خویش بر سازد
غضبش حلق در دوال کشدشهوتش موش در جوال کشد
میرود چون سگان زنجیریاین چنین تا به حالت پیری
ضعف شستش نشست فرمایدبستن پا و دست فرماید
مدتی اینچنین به سر گرددزحمت دختر و پسر گردد
زن ازو سیر و بچگانش همهمه در قصد مال و جانش هم
به دعای خود و دعای کسانبرود زین سرای بوالهوسان
زود بر تخته‌ای نشانندشبر سر حفره‌ای دوانندش
بنهندش به خاک و باز آیندبه سر مال او فراز آیند
خانه را غارتی در اندازندبه شبی جمله را بپردازند
این حسابی که: چند مظلمه برد؟آن فغانی که: از چه زود نمرد؟
گور پر مار و خانه پر کژدمخواجه در دام و گفتگوی از دم
بر سر آیند مالکانش زودکه بگو: تا ترا خدای که بود؟
در سؤالش کشند و درماندچون سخن را جواب نتواند
آتش خشم بر فروزاننددر شب اولش بسوزانند
اینچنین تا به وقت پرسیدننهلندش دمی به یوسیدن
بودن و رفتن چنین چکند؟به چکار آید آن و این چکند؟
جاهلانی که کار نان کردنددین و دنیی چنین زیان کردند
چند ازین رنج و چند ازین خواری؟بهر چیزی که زود بگذاری
مرغ و ماهی چه میکشی در دیر؟چون نشان سمک ندانی و طیز
مهر خود را به مهر زر چه دهیسر خود را به دردسر چه دهی؟
در نگر تا: کجاست غم‌خواری؟غم اوخور، چو میکنی کاری
دل درماندگان به دست آوربر ستم پیشگان شکست‌آور
بجزین گفتها که کردم یادحالتی هست و شرح خواهم داد
گر چه آن جمله عرف و عادت بودلیک سرمایهٔ سعادت بود
چون مؤدب شود به آنها مرداین سعادت طلب تواند کرد
پیش ازین سالکان و غواصانراه را بر تو کرده‌اند آسان
راه ایشان ببین که:چون رفتند؟بچه نوع از جهان برون رفتند؟
گام بر گامشان نه و میروروز راحت مبین و شب مغنو
کین طریق ریاضتست و فنانتوان رفت جز به رنج و عنا
گر دلت زین سخن هراسان شدترک دنیا بکن، که آسان شد