بخش ۷۱ - در راستی
راستی کن، که راستان رَستنددر جهان راستان قویدستند
راستگاران بلندنام شوندکجروان نیم پخته خام شوند
یوسف از راستی رسید به تختراستی کن، که راست گردد بخت
گر بدی دامنش گرفت چه باک؟چکند دست بد به دامن پاک؟
راستگوینده راست بیند خوابخواب یوسف که کج نشد، دریاب
چون درو بود راستکرداریخواب او گشت قفل بیداری
چون به نیکی درید پیرهنیشد مسخّر چو مصرش انجمنی
پیرهن کین بود مقاماتشدیده روشن کند کراماتش
گو بدر بر تن نکو رفتارپوستین گرگ و پیرهن کفتار
دامنی را که در کشی ز هوااین اثرها کند، رواست، روا
به گزاف آنچنان عزیز نشدکه گرفتار خُفت و خیز نشد
چون خیانت نکرد با دل جفتراست آمد هر آن حدیث که گفت
پاکدل را زیان به تن نرسدور رسد جز به پیرهن نرسد
از دو چاه و دو گرگ دیده شکنجچه عجب گر رسد به جاه و به گنج؟
گرگ اول چو بیگناه آمدنام او در کتاب شاه آمد
گرگ آخر چو در فضیحت ماندایزد او را به نام خویش بخواند
گر غلامی عزیز گردد و شاهنه عجب، چون بری بود ز گناه
ور شود شاه خواجهٔ جانیعجب اینست و نیست ارزانی
قول و فعل تو تا نگردد راستهر چه خواهی نمود جمله هباست
کور و کر گر نهای ز چاه مترسراست باش و ز میر و شاه مترس
استوار و شجاع باش و دلیردر نفاذ امورِ شرع چو شیر
بندهٔ شرع باش و راتب اومگذر از شرع و از مراتب او
عقل را شرع در کنشت کندجبن را شرع خوب و زشت کند
صدق چون راست شد روانت رابیرعونت کند گمانت را
آخرین یار اولیا صدقستاولین کار انبیا صدقست
هر که زین صدق دم تواند زددر ولایت قدم تواند زد
تا نگردد درون و بیرون راستبوی صدق از تو برنخواهد خاست
صدقت از نار خود سقیم کندصبر در صدق مستقیم کند
صادقان را رجال گفت خدایخنک آنکو به صدق دارد رای
صدق آیینهایست حال تراروی نفس تو و کمال ترا
تا تو باشی، ز راستی مگذرمکش از خط راستگاران سر
صدق میزان کردهها باشدو آنچه در زیر پردهها باشد
گر چو بوبکر صدق کرداریجز خدا و رسول نگذاری
راستی ورز و رستگاری بینیار شو خلق را و یاری بین
صادقی، هر چه جز خداست ببازاز بد و نیک با خدا پرداز
ترسکاری، به راست رفتن کوشور نداری، تو خود نداری هوش
گر حکیمی دروغ سار مباشبا کژ و با دروغ یار مباش