بخش ۵۹ - در صفت فتوت و مردی
چیست مردی؟ ز مردمان بررسمردمی چیست؟ گر بدانی بس
مرد را مردمی شعار بوداوست مردم که مردوار بود
تا نگردی تو نیز مردم و مردچارهٔ خویشتن ندانی کرد
مردمی چون نبی نداند کسراه مردی علی شناسد و بس
آنکه کرد اندرین دو مرد نگاهچشم او بازگشت و دید این راه
وانکه را این دو کس نگه کردندرخش از روشنی چو مه کردند
گنج توحید را طلسمند اینآن مسماست، هر دو اسمند این
تو بدان گنج ازین طلسم رسیبه مسما ازین دو اسم رسی
مردم و مرد بودهاند ایشانصاحب درد بودهاند ایشان
مردی و مردمی به هم پیوستداد از آن هر دو این فتوت دست
مظهر این فتوت مشهورراستی باید از کژیها دور
کز خیانت نظر به کس نکندنظر از شهوت و هوس نکند
از حیا باشدش سر اندر پیشبیحیا را براند از در خویش
کس ازو نشنود حدیث گزافنزند در میان مردم لاف
یارمندی کند ز راه ادبخفتگان را ز پاسبانی شب
نفس را بند بر نهاده به صبربند نان و درم گشاده به جبر
بسته دل در دوای رنجورانجای خود کرده در دل دوران
ورد خود کرده در خلا و ملامدد حال اهل رنج و بلا
به یتیمان شهر دادن چیزبیوگان را پناه بودن نیز
چشم بر دوختن ز عیب کسانره نجستن به سر و غیب کسان
هر بدی جفت حال او نشودکه خود اندر خیال او نشود
پارسایی بود رفیق او رامردمی مونس طریق او را
ذات او زبدهٔ زمان باشدهر که با اوست در امان باشد
بوده با هر دلیش معرفتیبرده از هر پیمبری صفتی
عصمت او را حصار تن گشتهعفتش پود و تار تن گشته
بندهای را که عشق بپسنددبه چنین خدمتیش در بندد
روی دل بر حبیب خویش کندترک حظ و نصیب خویش کند
گر به تیغش زنی نپیچد رخزهر گویی، شکر دهد پاسخ
حر و مستور و ستر پوشندهنیک خواه و سخن نیوشنده
کار خود را نخواهد از کس مزدنبود زین فروتنی تن دزد
هر چه زان نفس او شکسته شودبکند، گر چه نیک خسته شود
بکشد صد عتاب و سر نکشدبنهد نان و خود نمک نچشد
رخت خود در عدم تواند بردبیوجود اجل تواند مرد
در جهان رنگ مقبلی اینستپهلوانی و پر دلی اینست
هر که این سیرت اندرو یابیکوش تا رو ازو نه برتابی
در پی نفس گشتن از سردیستنفس کشتن نهایت مردیست
بهل این خواب و خور، که عار اینستمخور و میخوران، که کار ایسنت