بخش ۵۸ - حکایت
من شنیدم که صاحب دیذیداشت ناپاکزاده تلمیذی
سالها دیده در سرای سپنجپر هنر بر سرش مصیبت و رنج
تا خرد جمع کرد و دانا شدهم سخن گوی و هم توانا شد
گر چه بسیار مال و جاه بیافتقرب سلطان و عز شاه بیافت
چون وفا در سرشت و زاد نداشتحق استاد خود بیاد نداشت
راستان رنج خود تلف کردندزانکه در کار ناخلف کردند
پاک تن در وفا تمام آیدبدگهر نا پسند و خام آید
هر که در سیرت وفا شد گردز وفا راه در فتوت برد