بخش ۵۱ - حکایت
پسری را پدر سلاح آموختهم کمربست و هم کلاهش دوخت
چون پسر شد به زور پنجه دلیرهوس بیشه کرد و کشتن شیر
نوجوان هم چو سرو بستانیرفت یکروز در نیستانی
ماده شیری بدیدش از ناگاهحمله کرد و گرفت به روی راه
تیر برنا نکرد در وی کاربه سر پنجه در کشیدش زار
پدرش را چو شد ز حال خبرزود در بیشه شد که: وای پسر!
پسر او از جگر بر آورد آهگفت: ازین بد مرا نبود گناه
با من، ای مهربان، تو بد کردیچه توان کرد چون تو خود کردی؟
چون نیاموختی بمن پیشهبمن آموخت شیر این بیشه
تو بجای آر آنچه بتوانیتا نباشد ترا پشیمانی
اولین حقت این بود به درستکه کنی در سیه سپیدش چست
دومین پیشهای بیاموزدکه کفافی از آن بر اندوزد
سوم آن کش مدد شوی از مالتا شود جفت همسری به حلال
دهی از قرب نیکوان نورشکنی از صحبت بدان دورش
چون تو این احتیاطها کردیگر بر آورد سر به نامردی
دان که آن را به ظلم کاشتهاندوز خدا و تو غم نداشتهاند
چون نیاید سبو ز آب درستآن ز جای دگر به باید جست
زان مبدل شدست آیینهاکه جهان موج میزند زینها
مردم اینند؟ چیست چارهٔ ماجز خموشی و جز کنارهٔ ما
شیر مردی به دست مینکنندکه برو صد شکست مینکنند
نتواند شنید نام درستآنکه مهرش شکسته باشد و سست
جرم بخشا، به حرمت پاکانکه بگردان بلای ناگاهان
پردهٔ عصمتت تو باز مگیربه خداوندی از جوان وز پیر
از دم گرگ بگسل این رمه راپرورش ده به حفظ خود همه را