گنج

بخش ۳۶ - در باب ظلمه و ظلم

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۸ بیت
ظلمت ظلم تیره دارد راهعدل باید جناح و قلب سپاه
خانهٔ ظالمان نه دیر، که زودبه فضیحت خراب خواهد بود
دود دل خانه سوز ظالم بسبد کنش را همان مظالم بس
ظلم تاریک و دل سیه کندتعدل رخشنده‌تر ز مه کندت
مرد را ظلم بیخ کن باشدعدل و دادش حصار تن باشد
چه جنایت بتر که خون خوردن؟وانگه از حلق هر زبون خوردن
نیست در بیخ دولت اینانتبری چون دعای مسکینان
تو نترسی که باغ سازی و تیمخرج آن جمله از خراج یتیم؟
باغ خود را نچیده گل بیوهبرده سرهنگ هیزم و میوه
شب تاریک دوک رشتن اوروز نانی به خون سرشتن او
وانگهی ظالمی چنین در پیتیغ دفع بدان تویی،یا حی
پیره‌زن نیمشب که آه کندروی هفت آسمان سیاه کند
وای بر خفتگان خونخواران!ز آفت سیل چشم بیداران
بس که دیدم دعای پیرزنانکه فرو ریخت خون تیرزنان!
گر به یک حبه ظلم ورزی توبه حقیقت جوی نیرزی تو
از تو گر دیده‌ای پر آب شودملکت از سیل آن خراب شود
مهل، ای خواجه، کین زبونگیرانشهر وارون کنند و ده ویران
چو ضرورت شود معاون کارملک خود را به عادلان بسپار
چه کنی بر قلم زنان دغلتکیه بر عقد ملک داری و حل؟
قلمی راست کرده در پس گوشچشم بر خردهٔ کسان چون موش
حلق درویش را بریده به کلکمال و ملکش کشیده اندر سلک
نشناسد که: کردگارش کیست؟نه بداند که: اصل کارش چیست؟
علم دانستن فقیر و نقیرعلم ازردن یتیم و صغیر
گر ترا تیغ حکم در مشتستشحنه کش باش دزد خود کشتست
دزد را شحنه راه رخت نمودکشتن دزد بی‌گناه چه سود؟
دزد با شحنه چون شریک بودکوچها را عسس چریک بود
چون سیاست نباشد اندر شهرندرخشد سنان و خنجر قهر
نیم شب کرد بر کریوه روددزد بر بام طفل و بیوه رود
همه مارند و مور،میر کجاست؟مزد گیرنده، دزدگیر کجاست؟
راه زد کاروان و ده را کردشحنهٔ شهر مال هر دو ببرد
بر حرامی چو شحنه شد خندانبه حرم دان فرو برد دندان
چون کمان رئیس شد بی‌زهنتوان خفت ایمن اندر ده
شهر وقتی که بی‌عسس باشدچین ابروی شحنه بس باشد
تیغ حاکم حصار شهر بودداروی درد فتنه قهر بود
سر دزدان که میوهٔ دارستبر تن آسوده پارهٔ کارست
دزد را جای بر درخت بهستپاسبان را نظر به رخت بهست
بتو معمور داده‌اند این ملکبه خرابی مهل، که گیرد کلک
تا رخ این زمین نخاری توبجز از خار و خس چکاری تو؟
گر نه این میوه‌ها به بار آیدباغ را از کلم چه کار آید؟
همه اندر تراش چون تیشهکی بماند درخت این بیشه،
گوشت دهقان به هر دو ماه خوردمرغ بریان چریک شاه خورد
دست دهقان چو چرم رفته ز کارده خدا دست نرم برده که: آر
دو سه درویش رفته در درهپی گوساله و بز و بره
شب فغانی که: گرگ میش بردروز آهی که؟ دزد خیش برد
تو پر از باد کرده پشم بروتکه کی آرد شبان پنیر و قروت؟
ای که بر قهر دیگران کوشیبهر خود گاو دیگران دوشی
هیچ در قهر خود نخواهی شدحاکم شهر خود نخواهی شد
هر که بر نفس خود مسلط نیستنیست سلطان و اندرین خط نیست
پادشاهی نگاه داشتنستدیده و دل به راه داشتنست
اندرین تن، که ملک خاص تواستگر تو شاهی کنی، خلاص تواست
شاهی تن ز اعتدال بودبه طلب کردن کمال بود
کردن او را به شرع و عقل دوانپسندیدن آنچه نیست روا
اندرین شوکت و جوانی خودشیر مردی و پهلوانی خود
بر وجود خود ار ظفر یابییا خود این روز رفته دریابی
زندهٔ جاودانه باشی توشیر مرد زمانه باشی تو
گر چه ترشست و تلخ گفتن حقشوربختیست هم نهفتن حق
سخن ار دل شکن نباشد و سخترهنمایی کجا کند سوی بخت؟
هر چه گفتم اگر نگیری یادروز ما بگذرد، شبت خوش باد