بخش ۲۶ - در وجود نوع انسان
امتزاج این دو روح را با همچونکه در اعتدال شد محکم
نفس دانا بدان تعلق ساختسایهٔ نور چون بدان انداخت
نوع انسان از آن میان برخاستشد به قامت ز استقامت راست
تن او شد به عقل و جان قایمتن تباهی ندید و جان دایم
صاحب علم و صنعت و سخنستزانکه او را سه روح و یک بدنست
و آنچه اصل وجود انسانستزبدهٔ این نبات و حیوانست
آدمی زین دو چون خورش سازدمایهٔ نشو و پرورش سازد
آن غذا در بدن چو یابد نظمخون شود در تن از حرارت هضم
چون برآید برین سخن چندییابد آن خون ز روح پیوندی
شودش رنگ از اعتدال مزاجبه سپیدی چو زیبق و چو زجاج
در چنین حال زرع خوانندشاصل این چند فرع دانندش
در زوایای پشت رست شودنسبتش با بدن درست شود
اینچنین خوب گوهری ناسفتچون کند خفت خلوتی با جفت
در نهد روی از آن حدایق غلببه دهان رحم ز مجری صلب
باز با آب زن در آمیزدزود اندر مشیمه شان ریزد
هفت کوکب به کار او کوشندخلعت تربیت برو پوشند
به رحم شهر بند سازندشتا چو خون نژند سازندش
چرخ پیوندش استوار کندتا در آن جایگه قرار کند
ماه اول زحل کند کارشاندران وقت کو بود یارش
گردد این خون در آن مشیمهٔ تنگمتغیر به شکل و صورت و رنگ
در هنر زمرهای که گام نهندبر چنین آب نطفه نام نهند
این زمان گر زحل قوی باشدطفل پردان و معنوی باشد
بر یکایک ستارگان زین هفتهر یکی زین قیاس حکمی رفت
مشتری باشدش به ماه دوممدد و یاور و پناه دوم
سرخ جامه شود بسان جگرباز گردد به رنگهای دگر
افتدش در مسام بادی گرمزان پدید آید اختلاجی نرم
حکمایی، که رسم وحد داننداندرین حالتش ولد خوانند
گر سوم ماهش آفتی نرسدیا گزند و مخافتی نرسد
یارمندی رسد ز بهرامشمتصرف شود در اندامش
عضوهای رئیسه را در تنبا دگر عضوها کند روشن
ولدی را که حالت این باشدنزد دانا لقب جنین باشد
ماه چارم به قوت خود مهرشودش نقش بند پیکر و چهر
تن او نغز و پرتوان گرددروحش اندر بدان روان گردد
در شکم خویش را بجنباندمرد داننده کودکش خواند
ماه پنجم بهزهره پردازداز سرش موی رستن آغازد
منفصل گرددش رسوم از همصورت چشم و گوش و بینی و فم
چون به ماه ششم رساند کارشود از انجمش عطارد یار
در دهانش زبان گشاده شودداد ترکیب هاش داده شود
هفتم او را قمر نگاه کندرویش از روشنی چو ماه کند
اندرین ماه بیخلاف و گزندگر بزاید بماند این فرزند
هشتمین ماه باز ازین ایواننوبت آید به کوکب کیوان
گر ز مادر بزاید این هنگامهم شود کار زندگیش تمام
در نهم مشتریش باشد پشتاندران راه سهمناک درشت
سعدش این بند را کلید شودقوتی در ولد پدید شود
تا بتدریج سرنگون کندشوز شکنجی چنان برون کندش
مدتی بوده اندران تنگیاو سبک، لیک ازو شکم سنگی
طفل در تنگ و مادر آهستههر دو از بار یکدگر خسته
دست بر روی، ارنج بر زانورنجه از خفت و خیز کدبانو
قوت آن خون و هیچ قوت نهخبر از بنیت و نبوت نه
چون برون آید از چنان بندیدر دگر محنت اوفتد چندی