گنج

بخش ۱۹ - در صفت علم

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۴ بیت
علم بالست مرغ جانت رابر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جای جان باشدسر بی‌علم بدگمان باشد
دل بی‌علم چشم بی‌نورستمرد نادان ز مردمی دورست
علم علم بر برین بالاتا برو چون علم شوی والا
مبر از پای علم و دانش پیتا به قیوم در رسی و به حی
علم عقلست و نفس علم خدایبیش ازین بیخودی مکن به خود آی
زانچه بر جان نبشت در بوتاتشاخ علمست و میوه معلومات
نیست آب حیات جز دانشنیست باب نجات جز دانش
هر که این آب خورد باقی ماندچشم او در جمال ساقی ماند
مدد روح کن به دانش و دینتا شوی همنشین روح امین
دین به دانش بلند نام شوددینِ با علم کی تمام شود؟
نور علمست و علم پرتو عقلروشنست این سخن چه حاجت نقل؟
علم داری مشو به راه ذلیلعلم بس راه را چراغ و دلیل
چون چراغ و دلیل و پرسیدنهست، در شب چراست ترسید؟
علم نورست و جهل تاریکیعلم راهت برد به باریکی
دانشست آب زندگانی مردخنک آن کآب زندگانی خورد!
در پی کشف این و آن رفتنجز به دانش کجا توان رفتن؟
نفس بیشه است و گربزی شیرشعقل بازو و علم شمشیرش
علم خود را مکن ز عقل جداتا بدانی که کیست عقل و خدا
تن به دانش سرشته باید کرددل به دانش فرشته باید کرد
علم روی ترا به راه آردبا چراغت به پیشگاه آرد
علم اگر قالبیست ور جانیستهر چه دانی تو به ز نادانیست
تن بی‌روح چیست؟ مشتی گردروح بی‌علم چیست؟ بادی سرد
جهل خوابست و علم بیداریزان نهانی وزین پدیداری
جان داننده گر چه دمسازستبا بدن بر فلک به پروازست
راز چرخ و فلک بدین دورینه هم از علم یافت مشهوری؟
علم کشتی کند بر آب روانوانکه کشتی کند به علم توان
چون تو با علم آشنا گشتیبگذری زآب نیز بی کشتی
سگ دانا ز گاو نادان بهبه هنر در گذشت شهر از ده
شود از جهل مرد کاهل و سستدانش او را دلیر سازد و چست
گردش قبهٔ چنین پرکارنه به علمست، پس به چیست؟ بیار
این همه کار و حرفت و پیشهنه هم از دانشست و اندیشه؟
جهل و کوریت سر به چاه کشدعلم و بینندگی به ماه کشد
دل شود گر به علم بینندهراه جوید به آفریننده
چون به علمش یقین درست شوددر عمل نامدار و چست شود
مرد بی‌علم جفت غم بهتردیگ بی‌گوشت بی‌کلم بهتر
جوش جاهل چو آتش و خاشاکبر دمد، لیک زود گردد خاک
علم دیوانه بی‌خلل نبودزانکه دیوانه را عمل نبود
علما راست رتبتی در جاهکه نگردد به رستخیز تباه
علم را دزد برد؟ نتواندبه اجل نیز مرد؟ نتواند
نه به میل زمان خراب شودنه به سیل زمین در آب شود
جوهر علم همچو زر باشدکه چو شد کهنه تازه‌تر باشد
نفس را علم مستفاد کندعلم ازین بیشتر چه داد کند؟
آنچه در علم بیش می‌بایددانش ذات خویش می‌باید