گنج

بخش ۱۲۲ - حکایت

بود روزی مسیح و یارانشدانش اندوز و راز دارانش
سخن عشق را بیان میکردفاش میگفت و پس نهان میکرد
در میان سخن چو یارانشخسته دیدند و اشک بارانش
خواستندش نشان عشق و دلیلگفت: فرداست روز نار و خلیل
روز دیگر چو رخ بکار نهادپای بر دستگاه دار نهاد
گفت: اگر در میانه کس باشدعشق را این دلیل بس باشد
هر که او روی در خدای کندصلب خود را صلیب‌سای کند
تا تنش پای بند دار نشدجان او بر فلک سوار نشد
چار میخ از برای تن بودستشمع جان را فلک لگن بودست
نیست دعوی دوست بی‌برهانجان خود را زتن چنین برهان
گفته‌ای: بی‌پدر چه کس باشد؟پدر آسمان نه بس باشد؟
آنکه او مرده زنده داند کرددشمنش مرده چون تواند کرد؟
زنده کن را چگونه شاید کشت؟چو بگوید: بکش، بباید کشت
چون به معنی قوی شود دل تواز زمین بر فلک برد گل تو
گرندانی که چیست این پایه؟بنگر حال شبنم و خایه
چون شود مغز جان‌فزون از پوستپوست را راست میبرد سوی دوست
هرچه این جات بیگمان باشدچون به آنجا رسی همان باشد
هوسست و هوی، که فانی جستعقل و جان جوهر معانی جست
علم جزوی، اگر ز دل خوانیهمه کلی شوند و روحانی
از چنین علم دل شود همه بینوز دگر علم شور و دمدمه بین
علم اگر بهر روشنی باشدروشنی بخشد و هنی باشد
تیرگی علم پیچ برپیچستکش بکاوند و هیچ در هیچست
بی‌میانجی سخن خرد گویدهرچه گفت از خدای خود گوید
زر و سیمی که دزد داند بردپاستوری که زود میرد و مرد
همره نفس بر فلک نرودزانکه آنجا گمان و شک نرود
بگذرد زین سراچه فانیکه به دام غرور درمانی
چند گویم ترا به سرو به جهر؟که طلب کن ز علم و دانش بهر
نازنینی و ناز پروردهشیر پستان حور عین خورده
خویشتن را به جهل خوار مکندست با دیو در کنار مکن
پرکن از عقل چشم و گوشی چنددوستی گیر با سروشی چند
تا چو روز اجل فراز آیدباشد آنچت بکار باز آید
غرقه‌خواهی شدن مکن زشتیکه در افتادت آب در کشتی
تا ز معنی فرشته وش نشویاز حضور فرشته خوش نشوی
هر که زینجا نبرد بینایینرود بر سپهر مینایی
چو ز دیوان تهی شود سرتوملک آمد شدن کند بر تو
روشنان فلک بکار تواندهمه در بند انتظار تواند
تو فرو داده تن به تاریکیگشته چون موی سر ز باریکی
نفس خود را بکش، نبرد اینستمنتهای کمال مرد اینست
کی شود چون مفارقات بلند؟کرده نفس مفارق اندر بند