بخش ۱۲۰ - در تدبیر این سفر
گر مریدی ز دار دور شوددر مریدی در آن حضور شود
چون ترا نیز عزم این راهستدل تو زین عزیمت آگاهست
رخ به راه آر و رخت بر خر نهجای پرداز و پای بر در نه
چار عنصر به چار میخ در آرشاخ تن را ز بار وبیخ درآر
مرم از دار، تا به تخت رسیپای بردار، تا به بخت رسی
شیر مردان دین به آخر کارنردبانی بساختند از دار
تا بدان نردبان نگاه کنیبر نهی پای و برگ راه کنی
آنکه بالای نردبان بلاستراه بالات مینماید راست
تا تو جز چوب و در ندانی دیدرازهای دگر ندانی دید
سخن عشق زیر و بالا نیستدر ره عشق رخت و کالا نیست
نزد مردان بلا و بخت یکیستپیش عشاق دار و تخت یکیست
نتراشند جز به یک منوالتخت مردان و تخته غسال
تاجشان بی سری و سامانیستتخت تابوت عالم فانیست
نیست در راه عشق پیچ مپیچروشنی در فناست، دیگر هیچ
با تو تا ذرهای ز هستی هستهمچنان نام بتپرستی هست
بت تن را بهل، که بیش ارزیبت تست آن، بروچه ملیرزی؟
بت شکن باش، تا که چست شویبت رها کن، که تن درست شوی
تاج و تختی که پاو سر داندعاشقش کم ز خاک در داند
چه بود چوب خشک یا زر زرد؟که بدان پای و سر نگارد مرد
تخت مردان ز عزتست و سکونتاجشان سر امر «کن فیکون»
برچنین تاج و تخت کن شاهیتا بگیری ز ماه تا ماهی
بر فلک بیعروج نتوان رفتبه سفر بیخروج نتوان رفت
نفس با عقل چون یگانه شودکی چو تن مبتلای خانه شود؟
نفس را عقل کن به دانش و دادتا به عرشت برآورد چون باد
علم نفس ترا به عقل کنداین سخن دل درست نقل کند
دور کن حرص خورد و خواب از خودسهل کن باربان و آب از خود
جز ریاضت مکن دگر پیشهتا شود بی کدورت اندیشه
مده اندیشه جز به جان خردآشنا گرد با روان خرد
جز خرد نیست کز خدا گویدروح ازو گفت هر چه وا گوید
نفس تا بر خرد ندارد گوشنتواند حدیثی از سر هوش
مهل این نفس را دمی بیفکرتا بیابی هزار گوهر بکر
بکن از راه حکمت و معقولسیر در عالم نفوس و عقول
گرچه نتوان که ذات بین گردیزین دو گوهر صفات بین گردی
هرچه فانیست در ضمیر مهلجز به باقی مده تصور دل
فکر صافی ز ذوفنون خیزدفکر آشفته از جنون خیزد
فکر چون صاف شد، صفات دهدرخ به درگاه اصطفات دهد
هرچه فانیست خود خیال بودفکر فانی ترا وبال بود
نتوانی به چشم سر دیدنجز سروریش و بام و در دیدن
چشم سرت لقا تواند دیدنفس باقی بقا تواند دید
جان چو باقیست او بقا جویدتن فانی چه ارتقا جوید؟
ده نشین به دود سوی رز خویشجنبش هر کسی به مرکز خویش
علم باقی بدان که چیست؟ بجویوین بقا در دیار کیست؟ بپوی
لوح نفس از خیال خالی کنپر ازین نقش لایزالی کن
هر چه در جنت تو دیده شودهم ز کردارت آفریده شود
وان عذابی که سرنوشته تستهم یقیندان که سرگذشته تست
عملت پیش میرود به بهشتتا ز بهر تو خانه سازد و کشت
خلق نیک توحور خواهد شدرای عالی قصور خواهد شد
گفتهای خوش که بر زبان آیدمرغ و حلوای پختهزان آید
شاخهای مرصع از گوهرسخن تست، ازین سخن مگذر
کوثر از دانش لدنی خاستسلسبیل از طریق جستن راست
خوب کاران او چو کشت کنندگاو در خرمن بهشت کنند
آنکه فردا بهشت فاش برندپیشهکاران دانه پاش برند
آدم از جهل بست برتوشهاز چنان خرمن اینچنین خوشه
هم ضعیفی و هم ظلوم و جهولبا سه عیب چنین مباش فضول
بر عصای قبول تکیه مزنکه «عصی آدمت» زند گردن
تا دلت مرغ پخته خواهد و میچون نهی در بهشت باقی پی؟
بگذر زین بهشت پردانهدر بهشت خدای برخانه
تو به دهقان رها کن و بیوهگندم و مرغ و قلیه و میوه
زان رحیق اردمی دونوش کنیهم چو دریا ز عشق جوش کنی
تا که دریاست جوش دریا هستجهد کن تا شوی چو دریا مست
جوش دریا تمام خواهد بودجوش تست آنکه خام خواهد بود