گنج

بخش ۱۱۰ - در توحید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۰ بیت
بینش اوست غایت عرفاندانش او سرایت عرفان
نرسد کس به کنه معرفتشمگر از باز جستن صفتش
احدیت نشان ذاتش دانصمدیت در صفاتش دان
احدست او نه از طریق شمارصمدست او ولی ندارد یار
صفت از ذات دور نتوان کردشرح این جز به نور نتوان کرد
او ازین، این ازو جدا نبودگر نباشد چنین خدا نبود
ذات او از صفت بدر دیدنکی توانی به چشم سر دیدن؟
صفتش را به دل نشاید یافتدر صفاتش خلل نشاید یافت
در صفاتش چو از صفا نگریهر چه بود او بود چو وانگری
دوربینان رخش چنین دیدندبه صفت در شدند و این دیدند
هر کرا هست بویی از صفتشبپرستند اهل معرفتش
از برای صفات او باشدبر در هر که گفتگو باشد
صفت اوست جان و مردم جسمصفت اوست گنج و خلق طلسم
ذات ما را صفات اوست حیاتچون حیات صفات خلق از ذات
هر که او زین صفات عور شودهمچو چشمی بود که کور شود
هر کجا قدرتست قادر هستبی‌شرابی کجا توان شد مست؟
هر کجا حسن بیش، غوغا بیشچون بدین جا رسی مرو زین پیش
عالمی زان جمال شیدا گشتکه نه پوشیده شد، نه پیدا گشت
گشت ظاهر که دل درو بندیماند باطن که در نپیوندی
دل به تحقیق حال او نرسدجان به کنه جلال او نرسد
ذات او جز به نام نتوان دیدصفتش را تمام نتوان دید
گر چه با او به جان همی کوشندبیشتر در گمان همی کوشند
صفت و ذات او قدیمانندنه صفت را نه، ذات را، مانند
همه گیتی به ذات او قایمذات او با صفات او دایم
صفتش در هزار و یک پردستوز حساب آن هزار و یک فردست
سالها زحمتست و کار تراتا یکی گردد آن هزار ترا
دانش ذات جز بدو نتوانوان به تقلید و گفتگو نتوان
صفتش را به فکر داند مردوندرین باب فکر باید کرد
با قدم چون حدث ندیم شودکی حدث پردهٔ قدیم شود؟
ذات را غیر چون بپوشاند؟دیگ را آب چون بجوشاند؟
نور خورشید از آنکه شد چیرهدیدنش دیده را کند خیره
جستجویش به کو و کی نکنندبکش این پای تات پی نکنند
احدست او نه از طریق عدداحدی فارغ از تکلف حد
عقل و ادراک آفریدهٔ اوستدیدن عقل هم به دیدهٔ اوست
نتوان دیدنش به آلت چشمنیست بر دیدنش حوالت چشم
نور چون گردد از نهایت فردبکماهیش ضبط نتوان کرد
حال آن نور و دیدهٔ اوباشآفتابست و دیدهٔ خفاش
نی، چه گفتم؟ چه جای این سازست؟دوست پیدا و دیده‌ها بازست
در تو و دیدن تو خیری نیستورنه در کاینات غیری نیست
نیست، گر نیک بنگری، حالیدر جهان ذره‌ای ازو خالی
سخن عشق کم خریدارستورنه معشوق بس پدیدارست
حاصل این حروف و دمدمه اوستهمه محتاج او و خود همه اوست
تا ز توحید او نگردی مستندهد رتبت وصولت دست
زمره‌ای کین اصول میداننداین نظرها وصول میخوانند
ورنه مخلوق چون خدا گردد؟بجزین مایه کاشنا گردد
نور او قاهرست و سوزندهزو دگر نورها فروزنده
آتشی کش تو بر فروخته‌ایوندرو خشک و تر بسوخته‌ای
چونکه از نور داشت قوت و هنگکرد با خویش جمله را یکرنگ
تا تو همرنگ آن پری نشویاز هلاک و فنا بری نشوی
زر خالص چو رنگ نوری داشتتن او از هلاک دوری داشت