گنج

بخش ۱۰ - در ستایش خواجه غیاث‌الدین

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۱ بیت
صاحب ابر دست دریا کفمیر عباد عبد آصف صف
کار فرمای هفت چرخ مشیدبوالمحامد محمد بن رشید
ملجا ملت و ملاذ عبادزبدهٔ چهار عنصر متضاد
اختری حکم و آسمانی جاهخاوری شهر و خاورانی شاه
هشتم هفت کوکب معلومپنجم چار گوهر معصوم
رای او پشتوان رایت شاهروی او قبلهٔ امیر و سپاه
دین و دنیا ازو دو «من ذلک»رقبهٔ او رقاب را مالک
لشکر فضل را مبارز اوستخلق حشوند، جمله بارز اوست
کف او را دو کون یکشبه خرجدر سر انگشت او دو گیتی درج
دل و دستش بداد داد جهاندر سر او نرفت باد جهان
مال را پایمال دستش کردمکر دنیا بدید و پستش کرد
سفرهٔ چرخ و نان شطرنجیچیست تا در سماط او سنجی؟
پیکر مردی و نکوکاریکرده از ترک او کله داری
داده بزمش ز راه مستوریجام می را به سنگ دستوری
عقل کلی گرفته دانش و پندزان شفا بخش کلک قانون بند
عین معینست صورت ذاتشعمدهٔ راستی اشاراتش
کرده بر تخت نیک تدبیریرافت و رحمتش جهانگیری
به عیاری که نقد او سنجندنقرهٔ ماه و مهر ده پنجند
جمع بستند دخل او با خرجآسمان و زمین درو شد درج
کشور ظلم و جور غارت کردملک او ازو روی در عمارت کرد
پرده از روی برگرفت هنرزندگانی ز سر گرفت هنر
دشمنان را فگند در بیشههیبت او چو دیو در شیشه
همچو برجبیس در فضای سپهرترک ترکش سپرده تارک مهر
زیج مهرست رای رخشانشرصد ماه در گریبانش
ای به تحریر دفتر و نامهآزری نقش و مانوی خامه
کار تو سر بسر کراماتستذات تو سالک مقاماتست
آسمان چیست؟ عطف دامانتخواجگی؟ منصب غلامانت
سلطنت سایهٔ صدارت تونه فلک مسند وزارت تو
قلمت مشک بیز و غالیه سایقدمت شهر گیر و قلعه گشای
لوح محفوظ طبع دراکتعرش ملحوظ خاطر پاکت
اندرین آب خیز نوح توییوندرین دامگه فتوح تویی
تا بدین نی کشید چنگ تو دستعود چون چنگ برکنار نشست
تیر خطی نبشت در سلکیتا بنان ترا کند کلکی
زیج جاماسب روزنامهٔ تستافسر مشتری عمامهٔ تست
نافهٔ آهوان سنبل چرکرده طیب از نسیم خلق توجر
دشمنانت چو برف از آن سردندکه چو یخ جمله سایه پروردند
گر چه ز آتش جوازشان دادیهم به سردی گدازشان دادی
با ستیزنده کم ستیزی توخون دشمن به پینه ریزی تو
بشکنی، گر به حکم بر تابیمحور این دوقطب دولابی
ازطریق سخاوت و حریهر ندیمت چو کوکب دری
قلمت نقش بند دفتر کنکرمت ضامن عروج سخن
یزک لشکر تو قطب شمالپرچم رایت تو جرم هلال
جفت خاک در تو طاق فلکآستانت به از رواق فلک
عرش بلقیس کرسی حرمتخاتم جم پشیزهٔ کرمت
داد دنیا تو دادی و دین هملاجرم آن ببردی و این هم
کس درین عرصهٔ بلند هوابه سخن چون تو نیست کام روا
چه شود گر ز راه دلجویی؟قلمت چون کند سخن گویی
به میان سخن که میسازدسخن اوحدی در اندازد
ای به حق خاتم اندر انگشتتراست باد از برادران پشتت
باش جاوید و خرم و خندانزان فروزنده روی فرزندان
هست جای تو چون سرای سرورکه مباد ایمنی ز جای تو دور