گنج

غزل شمارهٔ ۹۸

ترک گندم گون من هر دم به جنگی دیگرستروی او را هر زمان حسنی و رنگی دیگرست
تنگهای شکر مصری بسی دیدیم، لیکشکر شیرین دهان او ز تنگی دیگرست
از میان دلبران شنگ و گل رویان شوخیار ما را می‌رسد، شوخی و شنگی دیگرست
بیدلان خسته را زان زلفهای چون رسنهر زمان در گردن دل پالهنگی دیگرست
بی‌وفا خواند مرا خود پیش ازین در عشق اونام من بد گشته بود، این نیز ننگی دیگرست
چون بگویم: صلح کن، گوید: بگیرم در کنارراستی صلحی چنین بنیاد جنگی دیگرست
ای نصیحت‌گو،دمی چنگ از گریبانم بدارکین زمانم دامن خاطر به چنگی دیگرست
از کمان ابروی آن تیر بالا هر نفساوحدی را در دل مسکین خدنگی دیگرست
پیش ازین سنگی ز راه خویش اگر بر می‌گرفتاین زمان نتوان، که دستش زیر سنگی دیگرست