غزل شمارهٔ ۹۶
بنگرید این فتنه را کز نو پدیدار آمدهستخلق شهری از دل و جانش خریدار آمدهست
باغ رویش را ز چاه غبغبست امسال آبزان سبب سیب زنخدانش به از پار آمدهست
نقد هر خوبی که در گنج ملاحت جمع بودیک به یک در حلقهٔ آن زلف چون مار آمدهست
بارها جان عزیز خویش را در پای اوپیشکش کردیم و اندر پیش او خوار آمدهست
بوسهای زان لعل بربودیم و آسان گشت کارگر چه بر طبع حسودان نیک دشوار آمدهست
گر به کار ما نظر کرد او چه باشد؟ سالهاخون دل خوردیم تا امروز در کار آمدهست
بندهٔ آن زلف سر بر دوش کرد از دوش بازاوحدی را کز کلاه خسروی عار آمدهست