غزل شمارهٔ ۹۰
تا زندهایم، یاد لبش بر زبان ماستذکرش دوای درد دل ناتوان ماست
گر فتنه میشویم بر آن روی، طرفه نیستزیرا که یار فتنهٔ آخر زمان ماست
گیرم که مهر او ز دل خود برون برماین درد را چه چاره؟ که در مغز جان ماست
از ما مپرس: کاتش دل تا چه غایتست؟از آب دیده پرس، که او ترجمان ماست
انصاف، حیف نیست که باری نمیدهد؟شاخی چنین شگرف، که در بوستان ماست
مشکل رها کند که : بگوییم حال خویشبندی، که از محبت او بر زبان ماست
ای اوحدی، ز غیر شکایت چه میکنی؟ما را شکایت از بت نامهربان ماست