غزل شمارهٔ ۸۸۵
مشتاق آن نگارم آیا کجاست گویی؟با ما نمینشیند بی ما چراست گویی؟
ما در هوای رویش چون ذره گشته پیداوین قصه خود بر او باد هواست گویی
صد بار کشت ما را نادیده هیچ جرمیدر دین خوبرویان کشتن رواست گویی
نزدیک او شد آن دل کز غم شکسته بودیاین غم هنوز دارم آن دل کجاست گویی؟
از زلف کژرو او گر بشنوی نسیمیتا زندهای حکایت زان سر و راست گویی
با دیگران بیاری آسان بر آورد سراین ناز و سر گرانی از بخت ماست گویی
خون دلم بریزد و آنگاه خشم گیردآنرا سبب ندانم این خون بهاست گویی
گفتا که: جان شیرین پیش من آر و زین غمتن خسته شد ولیکن دل را رضاست گویی
از اوحدی دل و دین بردند و عقل و دانشرخت گزیده گم شد، دزد آشناست گویی