غزل شمارهٔ ۸۶۶
عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگویچاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی
منتظرم تا مگر پیش من آیی شبیگر بتوانی بیا ور نتوانی بگوی
من به دلم یار تو، باز تو گر یار منهم به دلی کو نشان؟ ور به زبانی بگوی
دوش بر آن بودهای تا بخوری خون منبیخبرم خون مخور، هر چه بر آنی بگوی
جان و دلی زین جهان دارم اگر زانکه تودر پی اینی ببر، بر سر آنی بگوی
چند بگویی: ترا من برسانم به کام؟آنچه پذیرفتهای چون برسانی بگوی
بیش مزن تیغ غم بر جگر اوحدیترک نهای، ترک این سخت کمانی بگوی