غزل شمارهٔ ۸۶۲
ترا گذاشته بودم که کار ساز شویچو کار ساخته باشی به خانه باز شوی
به گرد خاطرت اکنون خود آن نمیگرددکه هیچ پیش رفیقان خود فراز شوی
ز دوستان که تو در شهر خود رها کردیگمان نبود که زینگونه بینیاز شوی
تو در دیار خود از خسروان مملکتیرهامکن که: به کلی اسیر آز شوی
درین حدیقه بسی رازهای پنهانیستبه کوش تا مگر از محرمان راز شوی
زنیست صورت دنیا، مهل که دست طمعبه دامن تو رساند، که بینماز شوی
حضور خلق نباشد ز فتنهای خالیدرین میانه سزد گر به احتراز شوی
چو زاد آن مقر اینجا به دست باید کردتو هیچ راه نیابی چو بیجواز شوی
چو اوحدی ز جهان دست حرص کن کوتهکه وقت شد که در آن منزل دراز شوی