گنج

غزل شمارهٔ ۸۶۱

تو در شهری و ما محروم از آن رویزهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی!
به بویت شاد میگردم همانانمیدانم که بادت میبرد بوی
به کوی خود دگر بیرون نیاییاگر بینی که من خاکم در آن کوی
نبودت هرگز این عادت، مگر بازغلط کردی گذر کردن بدین سوی
ترا هر موی دردستیست و آنگاهمن آشفته از دست تو چون موی
عجب گوی زنخ داری ندانمکه چوگان که خواهد بود این گوی؟
چو خواهم بوسه گویی: اوحدی، زربه نقد این بشنو و باقی تو میگوی