غزل شمارهٔ ۸۱۹
ای بر شفق نهاده از شام زلف خالیبر گرد ماه بسته از رنگ شب هلالی
چون ماه عید جویم هر شب تو را، ولیکنماهی چنان نبیند جوینده، جز به سالی
ما کمتریم از آن سگ کو بر در تو باشدزان بر در تو ما را کمتر بود مجالی
میخواستم که: جایت بر چشم خود بسازماز دل نمیروی خود بیرون به هیچ حالی
روزی نبود روزی کان روی را ببینمای روز من شب تو، آخر کم از خیالی
از آفتاب رویت من همچو سایه دورمو آنگاه با رخ تو هر ذره را وصالی
مشتاق آن دهان را صبری تمام بایدکان کام بر نیاید بیرنج احتمالی
با خاک آستانت تا خوپذیر گشتمدیگر نظر نکردم بر منصبی و مالی
از اوحدی بگردان بیداد شحنهٔ غمتا از غمت ننالد پیش ملک تعالی