گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۸

از چهره لاله سازی و از زلف سنبلیتا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاهگر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق راهر دم بخیزد از سر کوی تو غلغلی
روی ترا تکلف زلفی بکار نیستاین بس که وقتها بترازیش کاکلی
در سیل‌خیز گریه نمی‌ماند چشم منگر داشتی چو چشم تو زان ابروان پلی
آنرا که آرزوی گلستان وصل تستاز خار خار هجر بیاید تحملی
بر سر مکش که خوب‌ترین دستگاه توحسنست و کار تو نبود بی‌تزلزلی
دردا! که نقد و جنس من اندر سر تو رفتنادیده از لب تو به نوعی تفضلی
ای گل، برای وصف تو در باغ روزگاربهتر ز اوحدی نبود هیچ بلبلی