گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۶

این دل پر هوش ما با همه فرزانگیشد ز غم آن پری فاش به دیوانگی
ما چو خراباتییم گر ننشیند رواستپیش خراباتیان آن صنم خانگی
ای که به نخجیر ما ساخته‌ای دام زلفدام چه حاجت؟ که کرد خال رخت دانگی
دل بر شمع رخت راه نمی‌یافت هیچچشم توپروانه‌ایش داد به پروانگی
آینهٔ روی تو، تا که بدید آفتابجز به مدارا نکرد زلف ترا شانگی
تا تو مرا ساختی با رخ خویش آشنابا دگرانم فزود وحشت و بیگانگی
اوحدی آن مرد نیست کز تو به کامی رسدگر چه بکار آوری غایت مردانگی