غزل شمارهٔ ۸۱۵
گفتم که: بگذرانم روزی به نام و ننگی؟خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی
رفت از دهان تنگش بار و خرم به غارتدردا! که بر نیامد خروار من به تنگی
رخ مینمود از اول و اکنون همی نمایداز بهر کشتن ما هر ساعتی بینگی
احوال خود بگویم با زلفش آشکارااکنون که جز سیاهی ما را نماند رنگی
تا کی نهان بماند در زیر پنبه آتش؟هم بر زنیم ناگه این شیشه را به سنگی
تا دامن قیامت بیرون نرفتی از کفما را به دامن او گر میرسید چنگی
صبرو قرار ازان دل، زنهار! تا نجوییکش در برابر آید زین گونه شوخ شنگی
رویی بدان لطافت، چون پرده باز گیردبیننده را نماند سامان هوش و هنگی
بس تیرغم که در دل ما را رسید، لیکندر سالها نیامد بر سینه زین خدنگی
گردن به غم نهادم کز درد دوری اوشادی نمینماید نزدیک من درنگی
از بهر اوست با من یک شهر دشمن، ار نهبا اوحدی کسی را خشمی نبود و جنگی