گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۱

باز آمدی، که خونم بر خاک در بریزیتوفان موج خیزم زین چشم تر بریزی
هر ساعتی به شکلی، هر لحظه‌ای بینگیدوداز دلم برآری، خون از جگر بریزی
گر تشنه‌ای به خونم، حاکم تویی،ولیکندر پای خویش ریزش،روزی اگر بریزی
مانند آفتابی، کز بس شعاع خوبیچون دیده بر تو دوزم، نور از نظر بریزی
در شهر اگر نماند شکر، چه غم؟ که روزیلعل تو گر بخندد، شهری شکر بریزی
بالله که برنگیرم سر ز آستانهٔ توگر خنجرم چو باران بر فرق سر بریزی
صد نوبت اوحدی را خون ریختی و گر توآنی که می‌شناسم، بار دگر بریزی