گنج

غزل شمارهٔ ۸۰۰

هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزیاگر چه خون دل من هزار بار بریزی
مرا سریست کزان خاک آستانه نریزماگر تو بر سرم آن خاک آستانه ببیزی
شبم به وعدهٔ فردای خودنشانی و چون مندر انتظار نشینم، تو روزها بگریزی
میان ما و تو کاری کجا ز پیش برآید؟که من تواضع و خدمت کنم، تو تندی و تیزی
مگر تو با من مسکین سری ز لطف درآریو گرنه پای عتابت که دارد؟ از تو ستیزی
طبیب شهر همانا علاج و چاره نداندمرا، که مهر جبلی شدست و عشق غریزی
به دوست تحفه فرستند چیزها، من مسکینترا چه تحفه فرستم؟ که بهتر از همه چیزی
عجب مدار که پیشت چراغ را بنشانمکه شمع نیز در آن شب نشسته به، که تو خیزی
اگر بضاعت مزجاة اوحدی نکنی ردروا بود که: ز خوبان مصر ما،تو عزیزی