گنج

غزل شمارهٔ ۷۹۴

هر به عمری نزد خود روزی به مهمانم بریپرده پیش رخ ببندی، پس در ایوانم بری
خود نخواهی هیچ وقتم ور بخوانی ساعتیخون چشم من بریزی، تا که بر خوانم بری
دست بیرون آوری از پرده، چون گویی سخنتا بیندازی ز پای آنگه به دستانم بری
نام من بدنام گویی، تا میان مرد و زنراز من پیدا کنی، وانگاه پنهانم بری
گر ندانم راه بام، از آفتاب روی خوددر فرستی پرتو و چون ذره در بانم بری
ره نمایی هر زمان با کیش و قربانم بدهچون من اندر ده شوم بی‌کیش و قربانم بری
ناخلف شد نام من، بس کز دکان بگریختماین زمان سودی ندارد گر به دکانم بری
چون امانت‌ها که دادی گم شد اندر دست منمفلسی بر دست گیرم، تا به زندانم بری
گر به قاضی می‌برند آنرا که مستی می‌کندمن خرابی می‌کنم، تا پیش سلطانم بری
چون به همراهی قبولم کردی، ار سر می‌روددستت از دامان ندارم، تا به پایانم بری
اوحدی را گر دهی دم، یا بری دل، حاکمیمن چنین نادان نیم، کینم دهی، آنم بری