غزل شمارهٔ ۷۸۶
باغ بهشت بیند بیداغ انتظاریآن کش ز در درآید هر لحظه چون تو یاری
بر صیدگاه دولت نگرفتهاند هرگزشاهان به باز و شاهین زین خوبتر شکاری
چون بلبل ار بنالم واجب کند کزین ساندر دامن دل من نگرفته بود خاری
بر دل گذر نمیکرد این روز نامرادیوقتی که بود ما را روزی و روزگاری
ایمن نمینشینم، کاسان دهد بکشتنچون ما پیادگان را وانگه چنین سواری
همچون علف برآیند از گورم استخوانهابعد از من ار کنی تو بر خاک من گذاری
با من مرو، که خصمم عیبت کند، چو بیندمن پیر گشته وانگه در دست ازین نگاری
این راز چون بدارم، پنهان، که یافت شهرتذکرم به هر زبانی، نامم به هر دیاری
با دل چو گفتم ای دل، کاری کنیم زین پسگفت اوحدی، نیابی بهتر ز عشق کاری