غزل شمارهٔ ۷۸۵
روی در پرده و از پرده برون مینگریپردهبردار، که داریم سر پردهدری
خلق بر ظاهر حسن تو سخنها گویندخود ندانند که از کوی تصور بدری
هر کسی روی ترا بر حسب بینش خویشنسبتی کرده به چیزی و تو چیز دگری
لاله خوانند ترا، آه! ز تاریک دلیسرو گویند ترا، وای! ز کوتهنظری
تو به نظاره و برجستن رویت جمعیمتفرق شده در هر طرف از بیبصری
عشق ارباب هوی وه! که چه ناخوش هوسستگلهٔ دیو دوان در پی یک مشت پری
اوحدی را ز فراقت نفسی بیش نماندآه! اگر چارهٔ بیچارگی او نبری