غزل شمارهٔ ۷۷۱
زین دایره تا بدر نیفتیدر دایرهٔ دگر نیفتی
سودی کن ازین سفر، که هرگزدر بهتر ازین سفر نیفتی
صاحب نظر ار نمیشوی سهلهش دار! که از نظر نیفتی
از بیهنریست او فتادنچون جمع کنی هنر، نیفتی
رو دامن مقبلی به دست آرتا روز بلا مگر نیفتی
زین سر تو بساز چارهٔ خویشتا در کف دردسر نیفتی
امروز فتاده باش، اگر نهفردا چه کنی؟ اگر نیفتی
زین باده کجا خبر دهندت؟یک روز چو بیخبر نیفتی
سر دل اوحدی چه دانی؟تا در غم آن پسر نیفتی