غزل شمارهٔ ۷۷۰
گر تو سری میکشی تا نکنی آشتیما ز تو سرکشتریم،پس تو چه پنداشتی؟
ما دل صد آشنا بهر تو بگذاشتیمای که ز بیگانگی هیچ بنگذاشتی
با تو چه سودی نداشت صلح، به جنگ آمدیمکار چو مشکل شود جنگ به از آشتی
شاخ ستم کشتهای، بار جفایی بچینهم تو توانی درود تخم که خود کاشتی
دوش فرستادهای: کز تو ندارم خبرخود بنگویی که: تو از که خبر داشتی؟
با دگران مر ترا هر چه میسر نشداز غم و رنج و جفا بر دلم انباشتی
شغل تو گر خواجگیست، در پی آن روز، که هستکار من و اوحدی رندی و ناداشتی