گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۸

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتیرفتی و مرا در غم خود زار بهشتی
با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟با روی تو من صبر نمایم به چه پشتی؟
بر خاک سر کوی تو یک روز بگریمزان گونه که بیرون نتوان رفت به کشتی
دانم که: حسابی نبود روز قیامتاو را که بدین حال تو امروز بکشتی
پیش که توان برد خود این غصه؟ که پیشتصد قصه نبشتم که جوابی ننبشتی
از خوی تو بس گل که به خونابه سرشتمتا خود تو بدین خوی و نهاد از چه سرشتی؟
در خاطر خود جز تو خیالی نگذاردآنرا که تو یکروز به خاطر بگذشتی
ای دل، که همی جویی ازین دام رهاییآن روز که گفتیم چرا باز نگشتی؟
چون اوحدی از قامت او درد همی چینکین میوهٔ آن شاخ بلندست که کشتی