غزل شمارهٔ ۷۶۷
بس ازین عمر سرسری که به تقلید زیستینظری کن به خویش تا ز کجایی و کیستی!
همه شب گفتگوی تو ده و باغ است و مال و زرتو نگویی به خویشتن که: گرفتار چیستی؟
تو بگویی خدای را نشناسم به جز یکی؟ز یکی لاف چون زنی؟ چو غلام دویستی!
برسیدند همرهان تو هر یک به منزلیپی ایشان کجا روی؟ تو که در خفت و خیستی
تو اگر بیست مردهای بتوان و دل و جگرچو اجل حمله آورد، نگذارد بایستی
چو پی او روی بنه ز سر این خواجگی که تونرسی پیش او مگر به فقیری و نیستی
در توحیدش اوحدی به قفای وجود زدتو به توحید چون رسی؟ که نه چون اوحدیستی