غزل شمارهٔ ۷۶۰
دانهای بر روی دام انداختیمرغ آدم را ز بام انداختی
تا شود سجاده و تسبیح ردجرعهای در کاس و جام انداختی
هر کرا خون خواستی کردن حلالخرقهٔ او بر حرام انداختی
چون سزای سوختن دیدی مرادر چنین سودای خام انداختی
بیدلان را چون ندیدی مرد وصلدر کف پیک و پیام انداختی
یک سخن ناگفته، ما را چون سخندر زبان خاص و عام انداختی
دیگران را بار دادی چون کلیماوحدی را در کلام انداختی