گنج

غزل شمارهٔ ۷۵۹

کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختیآن کمان پنهان بدار، اکنونکه تیر انداختی
بر سمند فتنه زین دلبری بستی، ولیحملهٔ اول ز شوخی بر سر ما تاختی
چون دل ما را شکار زلف خود کردی، بروکین چنین گویی نبردی تا تو چوگان باختی
ما بکار خود نمی‌پرداختیم از مهر توآخر آن دل را چرا از مهر ما پرداختی؟
از جهان جز رنج من چیزی نمیخواهی مگردر جهان مسکین‌تر از من هیچکس نشناختی
گر تو با من دشمنی، چون از میان دوستانما سپر بودیم هر نوبت که تیر انداختی؟
چارها کردی به دانش هر کسی را پیش ازیناز برای اوحدی خود را چه نادان ساختی!