غزل شمارهٔ ۷۴۴
باز به رسم سرکشان راه جفا گرفتهایتیغ ستم کشیدهای، ترک وفا گرفتهای
من طلب تو چون کنم؟ چون به تو در رسم؟ که توشیر ز دام جستهای، مرغ هوا گرفتهای
نیست در اندرون من جای خیال دیگریجای کسی کجا بود؟ چون همه جا گرفتهای
ما سر و مال در غمت باخته سال و ماه و توهم غم ما نخوردهای، هم کم ما گرفتهای
چیست گناه ما؟ که تو بار دگر به رغم مایار دگر گزیدهای، خانه جدا گرفته ای
جز به دعا نمیرسد دست من از غمت، ولیراه نفس ببستهای، دست دعا گرفتهای
هر گرهی ز زلف او باز کنی تو، اوحدیکشور چین گشودهای، ملک ختا گرفتهای