غزل شمارهٔ ۷۳۷
خانهٔ صبر مرا باز برانداختهایتا چه کردم که مرا از نظر انداختهای؟
هر دم از دور مرا بینی و نادیده کنیخویش را نیک به جایی دگر انداختهای
عوض آنکه به خون جگرت پروردمدل من بردی و خون در جگر انداختهای
ناوک غمزه بیندازی و بگریزی توتا ندانم که تو بیدادگر انداختهای
گفته بودی که: دلت را به وفا شاد کنمچون نکردی به چه آوازه در انداختهای؟
باد را بر سر کوی تو گذر دشوارستزان همه دل که تو بر یک دگر انداختهای
آن سواری تو، که در غارت دل صد نوبترخت جان برده و بارم ز خر انداختهای
ای بسا سوخته دل را! که به پروانهٔ غمآتش اندر زده چون شمع و سر انداختهای
ز اوحدی دل سر زلف تو ببر دست و کنوننیست در زلف تو پیدا، مگر انداختهای؟