غزل شمارهٔ ۷۳۶
ز لعلش بوسهای جستم، بگفت: آری، بگفتم: کیبگفت: ای عاشق سرگشته، صبرت نیست هم در پی؟
لبی بگشود چون شکر که با عناب گیرد خورخی بنمود چون شیرین که از شبنم پذیرد خوی
به کام خود چو پیش آمد ببوسیدم به کام دللبی چون لاله در بستان، رخی چون آتش اندر دی
رقیب آن دید و با من گفت: هی! هی! چیست این عادتدر آن حال، ای مسلمانان، کرا غم دارد از هیهی؟
نسیم زلف او یابم چو بر آتش نهم عنبرنشان لعل او بینم چو اندر دست گیرم می
اگر چون نی کنی زاری مه و سال از فراق اوعجب نبود، که سال و مه دم او میخورم چون نی
بسان اوحدی باید جفا بین و بلا ورزیکسی کش رای آن باشد که پیوندی کند با وی