گنج

غزل شمارهٔ ۷۳۴

آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوهو آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه
و آن دیدهٔ دریا شده را درد و غم اوصد بار به دستان مصیبت صلبوه
و آن سینهٔ آتشکده را غمزهٔ چشمشناگاه به شمشیر جدایی ضربوه
اسباب دل و دین مرا لشکر عشقشترکانه به یک تاختن اندر نهبوه
من راز شب خود بچه پوشم؟ که بدین رخاز خون دل و دیده چه روشن کتبوه!
گر جان طلبند از من دلسوخته ایشانبحثی نتوانم که هم ایشان و هبوه
با او ز پدر یاد نکردیم وز مادرکورا به فدا باد ابونا وابوه!
گویند: به دل صبر کن از یار و ندارمآن صبر که ایشان ز دل من طلبوه
با اوحدی آن قوت غالب که تو دیدییک باره فنا گشت چو ایشان غلبوه