غزل شمارهٔ ۷۱۴
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمدهروی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده
بر همه ارباب عشق حاکم و والی شدهدر همه اسباب حسن چست و تمام آمده
یاور ما نیست چرخ، همدم ما نیست بختور نه چرا بگذرد صید به دام آمده؟
گویی: از آشوب او هیچ توانیم دیدما به سلامت شده، او به سلام آمده؟
سینه ز خونریز او سخت حذر میکندزانکه جوانست و مست، در پی نام آمده
گر چه ز هجران او درد سری کم نبودکام دل خود ندید جان به کام آمده
مهرهٔ ششدر شدست، آه! که در دست خودنقش موافق نداد نرد مدام آمده
با همه تندی و جوش در عجبم من که چونسخت لگامی نکرد توسن رام آمده؟
بید، که بالا گرفت منصب او در چمنگو که: تماشا کند سرو به بام آمده
با همه تلخی که کرد، در صفت و شان اواز نفس اوحدی شهد کلام آمده