گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۱

آنکه میخواست مرا بیدل و بی‌یار شدهزود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده
اثری هم بکند زود یقین، می‌دانمگریه های شب این دیدهٔ بیدار شده
مددی نیست که دیگر به منش باز آردآن ز پیش من دل خسته به آزار شده
ای رفیقان سفر، گر سر رفتن داریدهمتی با من محبوس گرفتار شده
جان فدا کرده و چون باد هوا گشته سبکدل به غم داده و چون خاک زمین خوار شده
از غم آن تن همچون سمن و روی چو گلگل گیتی همه در دیدهٔ من خار شده
خرقه پوشیدنم از عشق چرا دارد باز؟من بسوزانمش این خرقهٔ زنار شده
نظری بر من و بر درد من و زاری منای به هجران تو من زارتر از زار شده
کار عشق تو بلاییست نبینی آخر؟اوحدی را چو من اندر سر این کار شده